22 آبان 1401
طیبه فرید: «ساکن خیابان فرشته» دم غروب دود سیاه لاستیک هایی که می سوختند می رفت توی جان ساختمان ها و برج های چند طبقه ،آدم ها توی پنجره ها داشتند بیرون را می دیدند. چند نفر توی چهار راه جلوی رفت و آمد ماشین ها را بسته بودند. کامرانِ تاج ،لیدری که رابین… بیشتر »
نظر دهید »
18 آبان 1401
«متولد ۲۶ آبان» راننده توی آینه به چشمهای مرد جوان نگاه کرد!با خودش گفت چه مدیر جوانی!پیداست وقت آزاد نداشته که توی این سن و سال به ثمر نشسته. بوی عطرمدیر جوان با دود ترافیک قاطی شده بود. راننده شیشه های ماشین را بالا داد.مدیر جوان به همراهش گفت :… بیشتر »
17 آبان 1401
«مداد خونی» عصر کوتاه پاییز، وقتی که رد کمرنگ نور از پشت شیشه افتاده بود روی فرش، کلاس های درس حوزه مجتهدی تهرانی تمام شده بود ،طلبه ی جوان کتابها و عبایش را گذاشته بود توی کوله پشتی اش تا بچه های یگان امام رضا را همراهی کند!می گفتند: «مداد علما افضل… بیشتر »
14 آبان 1401
«جایِ خالی نسبت ها» وقتی کودکی متولد می شود با تولدش حقیقت های زیادی را ایجاد می کند!حقیقت هایی که تا پیش از آن وجود نداشتند!حقیقت مادری !حقیقت پدری!حقیقت خواهری و برادری.امید توی زندگی جوانه می زند! چقدر طول می کشد بچه ی آدم بزرگ شود . وقتی بزرگتر می… بیشتر »
12 آبان 1401
« ستاره های دنباله دار » آفتاب ظهر پاییز از پشت پنجره ی کلاس افتاده بود روی نیمکت های چوبی.سر و صدای گنجشک ها روی شاخه های افرا ،حیاط مدرسه را برداشته بود،چیزی به زنگ نمانده بود،مورچه ها توی یک ردیف مسیرشان رااز کنار دیوار کلاس می گرفتند تا می رسیدند به… بیشتر »
12 آبان 1401
« ستاره های دنباله دار » آفتاب ظهر پاییز از پشت پنجره ی کلاس افتاده بود روی نیمکت های چوبی.سر و صدای گنجشک ها روی شاخه های افرا ،حیاط مدرسه را برداشته بود،چیزی به زنگ نمانده بود،مورچه ها توی یک ردیف مسیرشان رااز کنار دیوار کلاس می گرفتند تا می رسیدند به… بیشتر »
06 آبان 1401
«آستانِ مَلَک پاسبان» او را صدا می کنند،ماموریتی پیش آمده.نه شب است و نه روز،بالا می رود ،بالا….بالاتر می رسد به عالم ملکوت اعلی .ملک بزرگ نامه ی نوریِ مهر وموم شده ای به او می دهد ومی گوید: افرادی که نامشان در نامه درج شده را با اکرام و احترام… بیشتر »
04 آبان 1401
برای شهدای شاهچراغ قصه ،قصه ی رویش هاست! رویش هایی که از دل مستضعفان زمین است…. مردمی که کنار ضریح پسر موسی ابن جعفر که سلام حق بر او یاد خونشان می ریزد و هیچ نام و نشانی هم توی جیبشان ندارند…. قصه ،قصه ی حاکمان آینده ی زمین است! مستضعفینی… بیشتر »